close
چت روم
داستان کوتاه

قیل و قال اس ام اس جک بزرگترین وبلاگ طنز ایران
داستان کوتاه
قالب وبلاگ
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ي سايت


دربارهء من: سلام من علیرضا هستم از خراسان رضوی افتخار میکنم که قیل و قال جوک بزرگترین وبلاگ طنز ایرانی می باشد
آرشيو
امکانات وب







RSS


POWERED BY
rozblog.COM
پیغام مدیر سایت
سلام دوست من به سایت قیل و قال اس ام اس جک بزرگترین وبلاگ طنز ایران خوش آمدید لطفا برای استفاده از تمامی امکانات

دانلود فایل , شرکت در انجمن و گفتگو با سایر اعضا در سایت ثبت نام کنید







آخرین ارسال های تالار گفتمان

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید

که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…

شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد

و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده

و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود

و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند

باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.

 

شیوانا با تبسم گفت :

 

اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟

شاگرد با حیرت گفت:

ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟

شیوانا با لبخند گفت:

چه کسی چنین گفته است؟!  تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی

و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.

این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود

تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.

بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.

مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .

معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!

دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

چه بهتر!

بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان

فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

درباره : داستان کوتاه , داستان بلند , داستان عاشقانه ,

تاریخ : جمعه 15 دي 1391 نویسنده : علیرضا l بازدید : 74

نامه عروس 17ساله​ای که شوهرش را کشت !
 
آیا واقعا من یک قاتل هستم، نه باورم نمی‌شود هر شب افکار مسموم وجودم را می‌گیرد و خودم نیز از حقیقتی که می‌گویند گریزانم؛ قاتل.فکرش مرا دیوانه می‌کند، عذاب وجدانم را دو برابر می‌کند. همه فکر می‌کنند قاتل کیست، چه قیافه‌ای دارد، عاطفه ندارد و به چه دلیلی آدم کشته؟

روزنامه شرق نوشت:زن 17ساله‌ای که به اتهام قتل شوهر دومش به قصاص محکوم شده است، با نوشتن نامه‌ای از دردها و رنج‌هایش گفت. این زن که «لاله» نام دارد، متهم است دو سال قبل شوهر دومش را در شیراز به قتل رسانده است. او مرتبه اول در 15سالگی به اصرار خانواده‌اش ازدواج کرد اما طلاق گرفت چراکه به گفته خودش همسرش، مردی بدبین بود که او را کتک می‌زد. لاله بعد از طلاق بار دوم باز هم به اصرار خانواده‌اش با یکی از اقوام دور مادرش ازدواج کرد و سه ماه بعد از عقد، مرد جوان به قتل رسید و عروس 17ساله به عنوان متهم دستگیر شد. او در جلسات مختلف بازجویی ادعاهای متفاوتی را مطرح کرد اما به دلیل اقاریر اولیه‌اش به قصاص محکوم شد و رای صادره به تایید دیوان‌عالی کشور رسید. در حال حاضر این پرونده برای بررسی درخواست اعاده دادرسی در اختیار دادستان کل کشور قرار گرفته است،

بخشی از نامه عروس 17ساله را می‌خوانید: آیا واقعا من یک قاتل هستم، نه باورم نمی‌شود هر شب افکار مسموم وجودم را می‌گیرد و خودم نیز از حقیقتی که می‌گویند گریزانم؛ قاتل.فکرش مرا دیوانه می‌کند، عذاب وجدانم را دو برابر می‌کند. همه فکر می‌کنند قاتل کیست، چه قیافه‌ای دارد، عاطفه ندارد و به چه دلیلی آدم کشته؟ اما حالا که من وارد ایستگاه آخر شدم اینجا، زندان، بین آدم‌هایی با عقاید و افکار متفاوت، کسانی که حکم قصاص داشتند و قتل عمد بر پیشانی آنها بود، افرادی به مانند تمام شهروندان جامعه که نمی‌دانم در آن لحظات چه فکری داشتند؟ افرادی با روحیاتی شکننده و لطیف، انسان‌هایی معمولی و متشخص و از خانواده‌های آبرودار و اسم و رسم‌دار که لای پنبه بزرگ شده بودند و مانند خود من که بعد از چندین سال مات و متحیرند و باورشان نمی‌شود که کلمه قاتل تا ابد در دفتر روزگار بر آنها حکم می‌راند و گریانند و پشیمان و نادم و در بهت و ناباوری‌اند. چگونه ثابت کنند آن‌جور که مردم فکر می‌کنند، نیست، چگونه درد این دل‌های پر از خون را ثابت کنند که این افکار شاید سراغ هر یک از شما بیاید، لحظه‌ای جنون‌آور که باعث رخ دادن فاجعه‌ای بزرگ می‌شود.

هر شب کار من شده درددل کردن با خدا و اشک و ندامت و هر ثانیه آرزوی مرگ می‌کنم و بوی مرگ را لحظه به لحظه استشمام می‌کنم. من هم مثل همه دخترهای دیگر وجدان دارم، احساس دارم، قلب دارم، دوست دارم زندگی کنم، دوست دارم تمام احساساتم سرشار از خوبی و انرژی مثبت باشد، از خودم می‌آید آنقدرها هم منفور و بد نیستم که مردم و خانواده شاکی‌ام یا حتی خود شما فکر می‌کنید. نمی‌دانم با چه حسابی، بچگی، نادانی، نفهمی، کم‌عقلی، نفرت یا هر چیز دیگری که بود، لحظاتی به سراغم آمد و من فکر کردم تمام مشکلات من، بدبختی‌هایم، عقده‌هایم، نفرتم، جنگ و دعواها چشم‌های گریان مادرم برای ازدواج ما، بی‌قراری و پرخاشگری پدر و ترس از زندگی در کنار او. نمی‌دانم واقعا نمی‌دانم فکر کردم مشکلاتم حل می‌شود من نمی‌خواستم بد باشم، عاجزم از توضیح دادن و نوشتن.

باورم نمی‌شود که من بتوانم آدم بکشم، باورم نمی‌شود که همه دخترها و زن‌هایی که اینجا هستند قاتل باشند. تا کسی اینجا نباشد نمی‌تواند این کلمات را درک کند. نمی‌دانم با وجود تک دختر بودن چقدر اضافی بودم که پدر و مادرم حرف خودشان را برای ازدواج می‌زنند هرکسی ساز خودش را می‌زد من بودم و دردهای خودم که کسی نمی‌خواست درک کند، عقده بود که توی دلم تلمبار شده بود، درد بی‌درمان بود، عقاید شخصی خودم بود نمی‌دانم، احساس حقارت و له شدن می‌کردم. مسایلی بود که زندگی را برایم تلخ کرده بود و در ذهنم می‌چرخید که «پایان تلخ بهتر از تلخی بی‌پایان است» و در آخر این ناقص‌العقلی کار دستم داد و در اوج ناباوری به گفته همه شدم یک قاتل. ضجه می‌زنم، ناله می‌کنم. کاش می‌شد (...)برگردد. وجدانم لحظه‌ای آرام ندارد. او حق زندگی داشت. هر روز جسم و تنم به لرزه می‌افتد. اکنون در این جهنم روزگار با آدم‌هایش روزی هزار بار مرگ را پیش چشمانم تداعی می‌کند و کابوس‌های شبانه‌ام که لحظه‌ای تنهایم نمی‌گذارند، دمی نمی‌آسایم. آسایش در این جهنم از من ربوده شده، در این مدت حبس، پشت این دیوارها مرده‌ای متحرکم که نفس کشیدنم اجبار است و حتی حرف زدن و راه رفتنم برای حرکت این روزها و شب‌های پر از خوف و وحشت است.

آدم‌ها و دیوارهای این وادی مرا به جنون رسانده‌اند. هیچ چیزی که تسکین دل پرآشوب و پردردم باشد نیست حتی وسیله‌ای که خودم را برای همیشه با آن راحت کنم و از صفحه روزگار برای همیشه محو شوم. بودن در این جا یعنی ذره‌ذره آب شدن، ذره‌ذره سوختن و دم برنیاوردن و ذره‌ذره مرگ تدریجی، تنها تسکین دلم خدای وجودم است که شاهد و ناظر است. پس دادن تاوانی سنگین بدتر از قصاص. بی‌قراری اشک‌ها و دل پردرد مادرم، کمر خرد شده پدرم، صدای خرد شدن آنها را می‌شنوم و می‌بینم و نفرین می‌کنم منجلابی را که در آن دست و پا می‌زنم، شاید مرا سرزنش کنند به همه آنها حق می‌دهم و برای آن بدترین تاوان‌ها را دادم، نمی‌دانم از سر خنده می‌گریم یا از سرگریه می‌خندم. بندبند وجودم درد است، درد است و دوباره درد. نمی‌دانم تا به کی از این واژه سه حرفی بگویم «درد» که از هر طرف بخوانمش درد است و اینکه چه زمانی خورشید زندگی من برای همیشه غروب خواهد کرد و من عاجز و ناتوان، درمانده و نالان و پشیمان اسیر هزاران درد ناگفته که شده خوره روحم و آسایش را از من گرفته می‌روم، برای همیشه تمام محفلات این مکان، خوابیدن، بیداری، راه رفتن، خنده، گریه و... پر از درد و حقارت است و محروم از تمام نیازهای یک دختر هستم.

کاش می‌شد(...) را برگرداند و من زیر هزاران خروار خاک بودم چه سود؟ این زنده بودن یک نوع زجر و عذاب است و پر از ملامت. عاجزتر از آنم که بگویم یا بنویسم که آیا فرصتی دیگر هست؟ آیا جایی برای من در این دنیا هست. بین این قلب‌های چمنی و پر از کینه، بی‌تفاوت با نگاه‌های پر از حقارت و بی‌فروغ در اطرافم زجر می‌کشم. درد است کاش می‌شد به همه بفهمانم بی‌گناهم و چه بد رقم زده‌اند برای دختری بدبخت و درمانده و پشیمان و در آخرین این حرف‌های درون قلبم که رو به فوران است بود، حرف‌هایی که سه سال از گفتن آن عاجز بودم و درون وجود پر از آتشم خیمه زده بود و مرا به وادی جنون کشانده بود و بغض‌ها را در قلبم مدفون کرده بود. اکنون افکار و حرف‌هایم را بدون جمله‌بندی و نامفهوم روی کاغذ آورده‌ام. این حرف‌ها برای توجیه نیست برای سبک شدن قلبم و خاموشی گدازه‌های درون قلبم بوده که هیچ کسی نمی‌فهمد، نمی‌دانم شاید هم بفهمند و از جواب دادن فراری و گریزانند و فقط دنبال یک مقصر می‌گردند که اکنون همه دست‌ها به سوی من است و کسی به خود نمی‌گوید شاید یک کلمه یا یک جمله این دختر واقعیتی از واقعیت‌های ناگفته باشد.



امتیاز : نتیجه : 2 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 2

درباره : داستان کوتاه , داستان بلند ,

تاریخ : جمعه 15 دي 1391 نویسنده : علیرضا l بازدید : 115

عشق مادر

این داستان کوتاه از دست ندین...!!

 

یکی بود یکی نبود، غیر خدا هیچ کس نبود....بعد خدا، مادری بود که فقط یه چشم داشت. پسر این مادر اینطور تعریف میکنه....

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... او همیشه مایه خجالت و سرافکندگی من بود.

مادر من برای امرار معاش خانواده برای معلم‌ها و بچه مدرسه‌ای ها غذا می‌پخت. یکی از روزها مادرم سر راهش اومده بود دم  در مدرسه که منو با خودش ببره خونه.

خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم.

روز بعد یکی از همکلاسی‌ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.


کاش زمین دهن وا میکرد و منو  فرو می‌برد. کاش مادرم یه جوری گم و گور می‌شد. به خاطر همین یه روز بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد.... حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.  احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.


دلم می‌خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به خارج برم.

اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی  همه چی فراهم بود. من از زندگی، بچه‌ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم .

تا اینکه یه روز مادرم بعد از سالها اومد به دیدن من. سالهای زیادی بود که مادرم را ندیده و خبری ازش نداشتم نمی‌دونم منو چه جوری پیدا کرده بود!


وقتی ایستاده بود دم در خونه من، بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر؟

با داد ادامه دادم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه‌هایم رو بترسونی؟!  گم شو از اینجا! همین حالا

مادرم به آرامی جواب داد؛ اوه خیلی معذرت میخوام. مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.

مدت‌ها بعد، یک دعوت نامه از طرف مدرسه دوران کودکیم اومد در خونه، برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه و معلمان قدیمی.

من به دروغ به همسرم گفتم که به یک سفر کاری می‌روم . بعد از مراسم جشن و دیدار معلمان قدیمی،از روی کنجکاوی یه سر به اون کلبه قدیمی خودمون رفتم. همسایه ها گفتن که اون یعنی مادرم مرده است. من حتی یک قطره اشک هم نریختم .یکی از همسایه‌ها یک نامه به من داد که مادرم ازش خواسته بود که نامه را  به من بده!

نامه را با بی میلی باز کرده و اینطور خواندم؛

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بودام. منو ببخش که به خونت تو خارج اومدم و بچه ها تو ترسوندم.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم و بیام تو رو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم منو ببخش.

 ولی می‌خوام برات یه خاطره‌ای رو تعریف کنم. میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی.

  دل مادر دیگه، طاقت نیاوردم، چرا که نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم. ممکن بود، این امر باعث دل شکستگی و سر افکندگی تو شود.

به همین خاطر یکی از چشمان خودم رو به تو دادم.

برای من اقتخار بود که پسرم می‌تونست با اون چشم به جای من دنیای رو بطور کامل ببینه. من تمام عمر از این کار خوشحال بودم.

با همه عشق و علاقه
مادرت




امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10

درباره : داستان کوتاه , داستان بلند , داستان عاشقانه ,

تاریخ : جمعه 15 دي 1391 نویسنده : علیرضا l بازدید : 61

مطالب گذشته
» انجمن فعال شد!! »» شنبه 16 دی 1391
» آپدیت روزانه! »» جمعه 15 دی 1391
» اگه گفتین اینجا کجاست ؟! ( طنز) »» جمعه 15 دی 1391
» تا حالا دقت کردین ! »» جمعه 15 دی 1391
» طنزهای کوتاه جدید و جالب ! »» جمعه 15 دی 1391
» پـَ نـَ پـَ های جدید و خنده دار »» جمعه 15 دی 1391
» بخون و بخند ...!! (طنز) »» جمعه 15 دی 1391
» خواستگاری در گذر زمان ! (طنز) »» جمعه 15 دی 1391
» داستان آموزنده تحمل درد عشق »» جمعه 15 دی 1391
» نامه عروس 17ساله​ای که شوهرش را کشت ! »» جمعه 15 دی 1391
» اس ام اس عاشقانه قشنگ »» جمعه 15 دی 1391
» اس ام اس های دل شکسته جدید »» جمعه 15 دی 1391
» اس ام اس های عاشقانه جدید »» جمعه 15 دی 1391
» عشق مادر »» جمعه 15 دی 1391
» عکس های طنز (حتما ببینید) »» جمعه 15 دی 1391
» اس ام اس خنده دار »» جمعه 15 دی 1391
» دو عکس طنز باحال »» جمعه 15 دی 1391
» امتحان ترم (طنز) »» جمعه 15 دی 1391
» تفاوت رانندگی در حالتهای مختلف ! (طنز) »» جمعه 15 دی 1391
» عکس های طنز جدید!! »» جمعه 15 دی 1391
آمار کاربران

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به قیل و قال اس ام اس جک بزرگترین وبلاگ طنز ایران مي باشد.

جدید ترین موزیک های روز



طراح و مترجم قالب

طراح قالب

جدیدترین مطالب روز

فیلم روز

قیل و قال اس ام اس جک بزرگترین وبلاگ طنز ایران